به فلانی گفتم - تاریخ: 1396/3/19 ساعت: 10:42
ما وقع را برای خود فلانی گفتم. طوفان گرفت همچون کسی که هتک حرمت شده باشد. خونابه ای از بحث به راه افتاد و من مانند همیشه یک چشم اشک و یک چشم خون شدم. +xa0نوشته شده در xa0شنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعتxa022:21xa0 توسطxa0bugatxa0 |xa0
سایه سرد - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 1:50
بعضی ها هم سایه سردشان را می اورند بالای سرت. آمده اند که زخم بزنند. پی نوشت : چرا فکر می کنیم اگر روزه بگیریم و بد رفتاری کنیم رواست؟ سوال برایم آمده است.
شکر - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 1:40
خب شکر خدا همه چیز خوبه بر وفق مراد هست. من کار پیدا کردم و بهترین کار دنیا. درامد در حد زندگی. همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. مزدوج شدم و همسر گلم بهترین همسر دنیاست. خوشحالم که از اون زندگی مرگبار خلاصی پیدا کردم و نفرین شرور را خنثی کردم. شکر خدا. می گذره. پدر و مادر عزیزم هم در حال تدارکاتند که ...
خب یه روز تازه - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 1:40
من همه چیز رو با مقادیری به اندازه یک هفته تاخیر می نویسم یا گاهی بیشتر برای همین از زمان بندی تعجب نکنید. بد نبود. همیشه می گفتم اینا کی هستند که وقتی ازدواج می کنند عکسهاشون ، تعاریفشون ، احساساتشون همه شبکه های اجتماعی رو پر می کنه :))))) الان خودم همینطوری شدم :)))) خب حس خوبیه ادم دوست داره تقس...
همه چیز خوب است - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 1:40
راستش اومدم بنویسم که همه چیز خوب و عالیه. همین که از دعوا خبری نیست، همین که نسیمی می وزه ، همین که اوضاع به سامان هست و من بالاخره تونستم مشکلات مالیم را رفع و رجوع کنم همینxa0 که هر روز با عشق کنار همسر میشینم و صبحانه می خورم ... همین ها خیلی هست. چیزهایی که با گذشته تلخ من قابل تطبیق نبود. بله ...
نپرس - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 1:40
از این که چه بر ما گذشت تا بدین سان زیبا شدیم نپرس. اما شکر و منت خدایی را که این روزها رو برای ما فراهم کرد. این لطافت و این نازکی روح و زیبایی هم نشینی را. نمی دانم بخاطر این همه آسایش و عشق چگونه آنطور که شایسته است شکرگزارش باشم. فقط می دانم معجزه بود و معجزه شد.
مشترکات - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 1:40
این که ادم با همسرم مشترکات داشته باشه خیلی مهمه و این که بخش عظیمی از گذشته خاکستریشم شبیه همسرش باشه نعمتیه. درست زخم خوردیم ، درست درد کشیدیم برای ادمهای اشتباه و احساسات ولی هر دو دردمون اشنا بود. وقتی هم رو دیدیم زخم رو خوندیم تو چشم هم و به هم قول دادیم به هم کمک کنیم. ممنون که اومدی ... چشمم ...
باز هم شکر - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 1:40
دیگر نمی ترسم. دیگر تناردیه ای نیست که ویرانم کند و برای هر حرکتم سوال و جوابم دهد. ولی چه انسانهایی که ندیدم و نشناختم.
کابوس گذشته - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 1:40
هر کار کنم لااقل الان نمی تونم از سختی هایی که کشیدم و ادمها در حقم کردند بگذرم. شب ها کابوس می بینم. تناردیه که ازارم می ده..
از رنگ عشق - تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 1:40
از غربت و غریبگی و نفرت زیاد نوشتم. از تحقیر و اسارت همxa0 زیاد گفتم. اما از عشق کم تر نوشتم. من برای عشق به دنیا آمدم. وقتی 14 سالم بود عاشق شدم و مهربانیxa0 و عشق و محبت و اهمیت و توجه را یاد گرفتم. سال ها از من می گذرد اما هنوز یک پیشه دارم و آن هم عاشقی است. چه زیبا تر که کسی هست که عشقم در راست...