می گویند خدا در قلب های شکسته است.
هر بار اینجا قلم زدم، قلبم شکسته بود. پس چه حجم عظیمی از حضور خدا اینجاست.
چه آرام این غم ها برا سینه می گذرند و ساحل میگیرند و سکون. انگار درونم خالی است.
خالی از عشق ، از آرزو، از تمنا،
انگار خالی خالی ام.
در چند قدمی ...سالک است. سالک راهی 14 ساله.
همان طور که قرارمان بود.
همه چیز از یک نیمکت و یک کنده کاری با جوهر غلط گیر بر روی نیمکت شروع شد. یک نام که نمیشناختم اما روی نیمکتی نوشته شده بود.
هفته ای بیش نگذشت که ان نام را یافتم.
دانستم نام کیست.
میان ازدحام مبهم دست ها و تاریکی مردی بی صبرانه مرا می خواند.
میان اشک ها و لبخند ها می خواست به درونم رخنه کند.
چه صفحه ها که نوشته نشد و سوزانده نشد و چه نگاه ها.
همین روز ها بود شاید.
زندگی چیست؟
در میان ان همه ازدحام ، در میان نور ها وتاریکی ها ...دستهایش را یافتم و بوسیدم.
سال ها از این داستان می گذرد.
سالها از وواقعی ترین خیال.
و امروز این خیال واقعیت شده است.
تو اینجایی در چند قدمی.
از آن روز هایی که عاشقانه از پشت شیشه ترا می نگریستم سال ها می گذرد.
از آن روز هایی که دلربا ترین بودی.
ما را در سایت akhar دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 12